بلکه با تمام وجود و زندگی اش به همه ی دردها و نیازها
و همه ی احتیاج های چند گونه بشری در همه دوره ها پاسخ می دهد .



گلویم بغض باران دارد امشب
برای خلوت خود همزبانی
دل من چشم گریان دارد امشب
گاه می اندیشم
میتوانی تو به لبخندی
این فاصله را برداری...
مرگ شقایق ها دوستت دارم
تو را قسم به ابی اسمانت
سبزی زمینت
و رنگین کمان طبیعتت
دلم را ابی
روحم را سبز
و عشق به خودت را رنگین کمان وجودم کن.
قلبم بی قرار است
افکارم شوریده و
درمانده ام
پس رشته زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم
توفان می خوابد
و آرامش تو حکم فرما می شود
آن گاه که چشم بستهو روی طنابی که یک سرش در دست تو بود
بند بازی میکردم
دریافتم که همیشه در عشق
مساله اعتماد بوده است
میان چشم های بسته من و
دست های لرزان تو ...
هر کجا محبت باشد، خدا هم هست
خنده تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره
یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره
ناپاکم و گناه آلود
اما می دانم
اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی
قلب من چون برف سپید و پاک خواهد شد
و آنگاه به حضور پر نورت
راه خواهم یافت
بیرون زتو نیست هر آنچه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم،
یا اگر شادی زیبای تو را، به غم غربت چشمان خودم میبندم........
من صبورم اما....
چه قدر با همه عاشقیم محزونم...!
و به یاد همه خاطره های گل سرخ، مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم!
من صبورم اما....
بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم...
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب،
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم...!
من صبورم اما....
آه........این بغض گران صبر نمی داند چیست..............؟؟؟؟؟
حضرت حافظ
منو به جشن نور و اینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید و به دست من سپردی
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره ی شب تو با من
بذار بین منو تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
حضرت حافظ
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
در حلقه ما جنگ و جدالی به سر شاه و گدا نیست
ما مطرب عشقیم
در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست







